EspOir

کافی است تنها یک سحر بیدار بمانید

EspOir

کافی است تنها یک سحر بیدار بمانید

اطلسی ها

زنگ زدم و حرف زدیم، تمام مدت این ریتم توی ذهنم دوره می شد: رفتی و منو سپردی به زوال اطلسی ها


نمی دونم بیشتر خوشحالم ازین که حرف زدیم و یا ناراحتم از حرفایی که زده می شد یا خوشحالم از حرفایی که باید زده می شد و بالاخره زده شد یا چی .... هزاران هزار احساس مختلف توی ذهنم بود.



ولی درکل خوشحالم که صدای هانی رو شنیدم دوباره.

کیش

روز اول که میری، انتخاب واحدمه


اینقدر سرم شلوغه که نگو


تا خود_4 دارم درسارو اینور و اونور میکنم


بعدش با سهیلا اینا داریم یه چیزی میخوریم و نگاهم به گوشیمه که از صبح بهت مسج زده ام


بعدش not delivaryش میاد


بعد تو راه-چون ماشین نبرده ام- دارم اهنگ های های اسکول گوش میدم


فردا از ساعت 11 که پا میشم دارم میدوم تا خود 6 که آرایشم تموم شده منتظر بابام


تو مسج میزنی و من کلی دلم برات تنگ تر میشه


تا خود1 که دارم پاکشون میکنم و بعد هم هاو آی مت ...


الان هم نشسته ام که شنبه بشه، بلکه یه رنگی بگیرن این روزای مرده


حکایت یک دل


یاد علی به خیر و جمله ای که 100بار تکرار میشد در فصل های او:


مگه یه دل چقدر جا داره؟؟


هان؟؟ چقدر جا داره؟؟؟


اینقدر که آروم پشت تلفن به سنا بگه اگه علی بره:  سخته...


اینقدر که سه شب وسط همه خوابای پرت و پلاش مونارو ببینه


ببینه که تو خواب بهش میگه : برگشتی...


اینکه هی باباش بگه دلمون تنگ شده براشون،ببین آنن؟؟


اینقدر که وقتی مونا میگه درسش شده4سال، بابا هی بگه خب اصل همون2 سال اوله بعدش رو میشه اینترنتی هم پیش برد


و تو هی بغض کنی


و تو هی بغض کنی


و مامان اینا برن مسجد امام حسن


و تو یهو از اول پست شروع کنی زار زدن


آره دل کندن


ولی از کی؟؟؟


از مونا...


مونایی که رفتنش همه چیو عوض کرد


اول از همه زندگی منو


جنوب که یادت هست؟؟مونا فردا شبش رفت


و من هنوز هم گریه نمیکنم برای روزی که رفت که آنقدر شاد بود که انگار از قفش آزاد شده


چنان میخندید که ماه ها ندیده بودمش اینجور


و چقدر کار لغوی است نویسندگی


و لعنت به زبان


که وقتی از خواهرت میگویی مرتب به زبانت میاید: بود....


پستم بی در و پیکره. نام خدا در او نیست


ولی من دوستش دارم،چون اگر خدا نبود، خیلی چیزها مجاز بود...


90% خالص

انگار باید به خاطره ها دل بست


به آنچه بوده


به آنچه بودیم


امروز وقتی مریم شکلات90% را به دستم داد کلی ذوق کردم


وقتی چشیدم عین زهر تلخ بود


و به این فکر کردم که


70%would be nice


!!!! 


دارم پیر میشم؟؟

مامان داره میگه بریم بیرون

وقت رفتنه...


پ.ن: دلم لک زده برای نسکافه یا هات چالکت که باهاش این شکلات لعنتی بره پایین